.jpg)
روزی نشستیم ما دوستانه بابا وماما با اهل خانه
داداش می گفت با صد بهانه چرا ؟ نمیریم به شهر بانه
آنجا زیاد است لب تاب رایانه آی پد می خریم ما عاشقانه
سفر شروع شد به شهربانه ازشهر زنجان تا شهر بانه
در راه بانه که کوهستانه بلبلا می خواند صد جور ترانه
تسبیح بابا شد دانه دانه دیدم درخشید در گونه او
نور قشنگی خوش رنگ و خوش بو
وقتی رسیدیم به شهر بانه بابا شروع کرد با صد بهانه
من که خریدم در راه بانه گل های رنگی با عاشقانه
این شهر بانه شد جاودانه چون که بدیدم با چشم خود من
وقتی بجنگید این اهل بانه با دشمن خود خیلی مردانه
بابای من گفت این شهر زیبا شهر قشنگه همسنگرانه
*این شعر را اول بابام به من کمک کرد که بنویسم ولی بعدا من به بابام کمک کردم که بنویسیم* "محمد طاها اوصالی زنجان".jpg)